мõяνåяïÐ یکشنبه 1 مرداد 1391 01:05 قبل از ظهر comments ()

خسته شدم ازین نگاهای بد

خسته شدم ازین دلای سرد

من میرم ازین شهرو از این دیار

من میرم یه جا که چیزی نباشه جز خوبی ها

من دلم آدمای با وفا میخواد

من دلم دوستی های پایدار میخواد

من میخوام کسی باشه که خودش باشه

من میخوام یکی مثل خودم باشه

نمیدونم چرا دلاشون از سنگه

نمیدونم چرا هیچکی نیست جز آدمای بی جنبه

نمیگم بدن همشون ولی

خوبا کم شدن بینشون همین

بالاخره میرم من هرجورشده 

نمیتونم بمونم من حالم بده

سال های پیش بال آسمانی داشتیم


بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم 


روزها گردی اگر بر روی دل ها می نشست


شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم


نذری روز ظهور مهدی موعودمانه


 صبح ها چله به چله عهد خوانی داشتیم 


صبح جمعه پیشواز تکسوار فاطمه


روی پشت بام ها صوت اذانی داشتیم 


گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم


گاه گاهی میل سجده، جمکرانی داشتیم 


ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت


آی مردم یک زمان صاحب زمانی داشتیم


پر نداریم و دل بپر نداریم و ... فقط


یادمان باشد که اینها را زمانی داشتیم ...