мõяνåяïÐ پنجشنبه 29 تیر 1391 12:56 بعد از ظهر comment ()

یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید...؟

یواشكی:چه مهمانان بی دردسری هستند مردگاننه به دستی ظرفی را چرک میکنند ، نه به حرفی دلی را آلودهتنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت..... .